تبليغاتX
دل بستم از رو سادگی

دل بستم از رو سادگی

دوش من بودم و معشوق و هزاران تب و تاب

تن او آتش سوزان و لبش جام شراب

خود بماند که در آن شور چه استادی کرد

که دگر پاک نگردد ز دلم خاطر آن محفل ناب

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت22:57توسط همراز | |

آی بالا بالا ها... می شنوی؟ حواست هست؟ نکند این روزها سرت شلوغ شده با مهمانی ات؟؟

ببین... گفتی: جنس ظریف می آفرینم تان. گفتیم : باشد. گفتی : گناه پای شماست... انتخاب هم.

گفتیم : باشد. گفتی :‌ بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت ها را به شما می دهم...  نفرینی پشت

سر شماست: مادر شدن! گفتیم : ‌باشد. گفتی :‌فقط برای رنج هایتان « ‌اشک » را به شما می دهم.

گفتیم: باشد.

آهاااای!! نگفتی با این موجودات کله شق چه کار کنیم؟ نگفته بودی ظرافتمان برای این است که

آنها لذت ببرند... نگفته بودی گناه همه چیز را به پای ما مینویسند... نگفته بودی انتخاب هایت

گاهی اینقدر سخت می شوند... نگفته بودی  بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت هایمان را این

موجودات عجیب و غریب درست می کنند ... نگفته بودی برای همان نفرین ات هم باید دست به

دامن یکی از این ها بشویم...

باور کن بعضی وقت ها بدجوری مستاصل می شویم. قاطی می کنیم و نمی دانیم باید الان

برایشان مادر باشیم ، هم سر باشیم ، خواهر باشیم ، یا معشوق.  کاش یک دستو العمل هم

همراهشان می آفریدی!!

باور کن بعضی وقت ها این « اشک » ای که داده ای اصلن بسّمان نیست... 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت23:31توسط همراز | |

می دانم چقدر بد است. می دانم مثل کسی می شوی که دستش را قطع کرده اند و هنوز باور نکرده است. هنوز گاهی در می ماند که چرا فنجان قهوه به طرف دهانش نمی آید ... یا چرا این خارش لعنتی فرو رفتگی رو مچ اش آرام نمی گیرد....

 می دام چقدر سخت است عادت کردن به این « نبودن » ها.

اما این را هم می دانم که می گذرد. عادت می کنی. بدون دست هم زندگی می شود کرد... گیرم کمی سخت تر. بدون « او » هم می شود. صبر می کنی و می گذرد و گاهی حتی خودت هم باور نمی کنی گذشته باشد.

اما این را حتما تو نمی دانی که سخت تر هایش مانده اشت. لحظه هایی که تکه هایی توی ذهنت روشن می شود...از قبل از رفتنش. و قطعه های پازل جور می شوند... این بار بدون هیچ شوقی. « پس اون حرفی که اون روز زد ...»   « پس اون پوزخندی که در برابر نوشته ام...»  «پس...»

 

له می شوی این بار. انگار کسی بشقاب چینیِ هنوز بند نخورده را محکم به دیوار می کوبد.

مجبوری اما باز هم لبخند بزنی...

و باز هم زندگی کنی.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت18:29توسط همراز | |

باز آمدنم به خدمتت دير نشد / انديشه مکن دلم ز تو سير نشد

 

 

دوباره فال حافظ و دوباره تو خيالمي..... هميشه در خيالتم اگرچه بي خيالم......

 

من مات مات، از بازي شطرنج عشق مي‌آمدم،  شاه‌مهره‌ي دل رفته بود، من لاف بردن مي‌زدم

 

گفتم ببر هرچي که هست، رقيب جنگ چيره ‌دست،  گفتي تو مغروري هنوز، با فتح اين‌همه

شکست

 

 

 

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

ولی با منت و خواری نمیگردم پی شبنم

باید گرفتارم شوی تا من گرفتارت شوم

از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

!!!اول به دام آرم تو را ٬ آنگه گرفتارت شوم

 

 

من و تو

برای رسیدن به هم

هیچ چیزی کم نداریم

به غیر از

یک معجزه

 

یه خاطره از بچگی

 

ساراجون امیر عزیز تووووووووووووووووووووووولدتون مبارک 

 اینم کیک ساراجوووووووووووووووووووووووووووون دوستت دارم خیلی دنباله شعر گشتم

اما هیچ کدوم نمییتونست بگه چقدر برام ارزش داری بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس

اینم برای امیر عزیز تولدت مبارک

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:13توسط همراز | |

ديروز تصويري از تو در ذهنم کشيدم اما وقتي که جعبه ي مداد رنگي هايم 
 

را آوردم تا رنگت کنم هر چه فکر کردم يادم نيامد که:
 

چشمانت سياه بود و قلبت آبي يا چشمانت آبي و قلبت سياه

 

رفيق قديمي!از توي رنگين کمون ارزوهام ،برو بيرون، رنگين کمان جاي
 

                                 رنگهاي سياه و خاکستري نيست

 

 


کاش ميشد همچو آواز خوش يک “دوره گرد”

زندگي را بار ديگر ، دوره کرد

 


                     تنهايي هاي ذهنم را... 
                              با طبل و شيپوري گوش خراش و
                                                                     جيغ ها يي ...،
                                                                                  

                           خفه کرده اند

 

نه اينکه بي تو نخندم...نه! اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم,

تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود, با هاي هاي گريه هاي شبانه,

 از رخساره ي خسته و خيسم پاک مي شوند!

گفتي تو دلم اول و آخر خودتي


از هرچه که دارم بهترينش خودتي


خنديدم و زير لب مکرر گفتم


شاهزاده ي قصه هاي من خر خودتي

 

خودت را از کسي پس نگير


شايد اين تنها چيزيست که او دارد


+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت0:22توسط همراز | |

تنها زندان من قلب توئه
بقیه ی جاها محکومم که آزاد باشم

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد
                                                                  ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت
                                        ويرانه دل ماست که با هرنگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

 

زچشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازی

 به چشمانت که چشمانم به چشمانه تو می نازد

 نازنین من بدان بی لطف چشم عاشقت

هرجا دنیا میروم احساسه غربت میکنم

 

دوباره بازيچه شدم توي تائتر زندگي تو اين نمايشنامه دل شکسته شد به سادگي

نقش نبودن واسه تو

نقش شکستن واسه من


 صندل خالي از تو شد اي بي صدا حرفي بزن

به يا تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم توي تائتر زندگي بغض يه بازيگر شدم

دنياي ماکاغذي بود فقط دکور بودو همين
 
گلوله هاي برفيمون آب نشدن روي زمين قصه به آخرش رسيد تکراره تلخ خواهشم صحنه بي
 
تو و حالا من غمگين ترين نمايشم به ياد تا نبودنت رفتم و
 
تنها تر شدم توي تائتر زندگي بغض يه بازيگي شدم

 

 

 

 

 

 

 


از تو آیینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی

توی کارت مونده بودم اما ثابت کردی پستی
من به غصه وا نمیدم به تو

 هم بها نمیدم تو فقط یه نقطه بودی من تو رو صدا نمیدم

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت19:12توسط همراز | |

دلم تنگ شده نمیدونم واسه کی واسه خودم واسه تو 

  تویی که اصلا نیستی یا واسه خداLover 1

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت23:39توسط همراز | |

عشق من دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت17:59توسط همراز | |

تو عزیزتر از آنی که همراه من شوی................بدرود

اما آیا من عاشقم ؟! عاشق کی ؟!

نمیدونم !

 

تو همچون موج درياي و من چون ساحل دردم

 

در اين دنياي عاشق كش به دنبال تو مي گردم

 

مرا لرزان چه مي خواهي بتاب و گرم و گرمم كن

 

تو چون آتشفشان كوهي و من يخ بسته وسرد

 

تو داغي سر كشي نمي دانم كجا هستي كه

 

 من در كوچه ها حيران پريشان و شبگردم

 

بهار دلكشي نازي پر از احساس پروازي درخت

 

 سروسرسبزي ولي من شاخي زردم در آفاق خيالاتم چو مرغ

 

اتشين بالي ز اندوه فراق تو گرفتارغم ودردم

 

 برايت باغبان بودم ترا چون لاله عباسي درون سينه پروردم

 

مرا يك لحظه مهمان كن به ان لبخند روياي

 

 تمام ثانيه ها را به دنبال تو م گردم مرا از خود جدا كردي

 

شدم تصوير دلتنگي چنان هستم كه

 

در قابي نمي گنجد همه دردم بشوق ديدن رخسار زيبايت چه شبها را

 

كنار پنچره با اشك و اهم صبح

 

 

كردم گل پيچك گل نيلوفر فخري و طنازي

 

اگر بر من بياويزي نهان گردد همه دردم

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت0:7توسط همراز | |

 

shab.jpg

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شکسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

 

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي کشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

 

تو را نفس کشيدم و به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

 

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

 

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي که دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون که بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:19توسط همراز | |